پنجرههایی که بخار گرفتهاند، بوی چای تازهدم و صدای قرچقرچ برف زیر کفش؛ زمستان پر از تصویرهایی است که فقط کافی است روی کاغذ بیاوریمشان. در ادامه چند نکته کاربردی و پنج نمونه انشا درباره زمستان برای پایههای مختلف آماده شده است؛ از متن ساده دبستانی تا یک انشای طنز که احتمالاً کلاس را میخنداند.
چند نکته برای نوشتن انشا درباره زمستان
- ساختار سهبخشی را نگه دارید: در مقدمه زمستان را معرفی کنید، در بدنه تصویرها و خاطرهها را بیاورید و در نتیجه احساس یا پیام خودتان را بنویسید.
- فقط به برف بسنده نکنید: شب یلدا، درختان بیبرگ، بخار نفس در هوای سرد، پرندگانی که کوچ کردهاند و حیواناتی که به خواب زمستانی میروند هم سوژههای خوبی هستند.
- از آرایهها کمک بگیرید: تشبیه (برف مثل پنبه روی شاخهها نشسته بود) و تشخیص (درختان لباس سفید پوشیده بودند) انشا را خواندنیتر میکند.
- تضاد گرما و سرما را نشان دهید: سرمای بیرون در کنار گرمای خانه و جمع خانواده، یک ترفند ساده و تأثیرگذار است.
- مهربانی را هم ببینید: یاد کردن از کسانی که در سرما سختتر زندگی میکنند یا ریختن دانه برای پرندگان، به انشا عمق انسانی میدهد.
- جمعبندی امیدوارانه بنویسید: زمستان همیشه به بهار ختم میشود و این پیام، پایان خوبی برای انشاست.
انشا درباره زمستان برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)
به نام خدا
زمستان فصل برف و سرماست. در این فصل هوا سرد میشود، روزها کوتاه و شبها بلند میشوند.
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم همه جا سفید شده است. پشتبامها، ماشینها و شاخههای درختان زیر برف پنهان شده بودند. زود لباس گرم پوشیدم، کلاه و دستکش را برداشتم و با برادرم به حیاط رفتیم. با هم یک آدم برفی بزرگ ساختیم. برایش از هویج دماغ گذاشتیم و از دکمههای قدیمی مادربزرگ چشم. بعد کمی برفبازی کردیم تا جایی که دستهایمان یخ کرد. وقتی به خانه برگشتیم، مادرم برایمان شیر داغ آورده بود. کنار بخاری نشستیم و از پنجره آدم برفیمان را تماشا کردیم.
من زمستان را دوست دارم، چون برف همه جا را زیبا میکند و خانواده را دور هم جمع میکند.
انشا درباره زمستان برای پایه هفتم تا نهم
به نام خدا
مقدمه: هر سال وقتی برگ آخر از درخت توت حیاط میافتد، میفهمم زمستان پشت در است. زمستان برای من با یک شب شروع میشود؛ شب یلدا، بلندترین شب سال که در خانه مادربزرگ جشن میگیریم.
بدنه: آن شب خانه مادربزرگ شلوغتر از همیشه بود. بوی انار دانهشده و آجیل در اتاق پیچیده بود و هندوانهای قرمز وسط سفره نشسته بود، انگار تکهای از تابستان را برای ما نگه داشته بود. پدربزرگ دیوان حافظ را باز کرد و برای هر کدام از ما فالی خواند. ما بچهها گوشه اتاق مسابقه گذاشته بودیم و صدای خندهمان تا حیاط میرفت.
بیرون، باد سرد لای شاخههای لخت درختان سوت میزد و ماه پشت ابرهای سنگین پنهان شده بود. اما داخل خانه آنقدر گرم بود که هیچکس سرما را حس نمیکرد. آن شب فهمیدم گرمای واقعی زمستان از بخاری نیست؛ از کنار هم بودن است.
صبح فردا، اولین برف زمستان روی شهر نشسته بود. کوچه آرام و ساکت بود و فقط ردپای یک گربه روی برف دیده میشد. مادربزرگ مشتی نان خشک خرد کرد و روی لبه دیوار ریخت تا گنجشکها گرسنه نمانند.
نتیجه: زمستان شاید سردترین فصل سال باشد، اما برای من گرمترین خاطرهها را دارد. یاد گرفتهام در روزهای سرد، دلهایمان را به هم نزدیکتر کنیم و حواسمان به پرندهها و آدمهایی که به کمک نیاز دارند هم باشد.

انشا درباره زمستان برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)
به نام خدا
زمستان، سکوت سپیدی است که طبیعت پیش از آواز بهار نگه میدارد. فصلی که در نگاه اول سرد و بیروح به نظر میرسد، اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، پر از رازهای پنهان و صبری شگفتانگیز است.
درختان در زمستان مثل پیرمردانی آرام، دستهای خالیشان را به آسمان خاکستری بلند کردهاند. برگهایشان را به باد پاییز سپردهاند و حالا در سکوت، زیر لایهای از برف، به خواب رفتهاند. اما این خواب، خواب مرگ نیست؛ خواب کسی است که برای سفری طولانی نیرو جمع میکند. زیر همین برف، دانهها در گرمای پنهان خاک منتظرند و ریشهها آرامآرام آب برف ذوبشده را مینوشند.
برف، این مهمان سپیدپوش، با فروتنی بر همه چیز یکسان مینشیند؛ بر بام کاخ و کلبه، بر سنگ و گل. شهر زیر برف صدایش را پایین میآورد، گویی میخواهد به ما بگوید که گاهی باید ایستاد، نفس کشید و شنید. شبهای بلند زمستان هم فرصتی است برای کتاب خواندن، قصه گفتن و در خود فرو رفتن؛ کاری که در شتاب روزهای بلند تابستان کمتر به آن میرسیم.
زمستان به ما میآموزد که هر سکوتی پایان نیست و هر سرمایی همیشگی نمیماند. همانطور که از دل سختترین سرما، جوانههای بهاری سر بیرون میآورند، از دل روزهای دشوار زندگی هم میشود امید رویاند. کافی است مثل درختان صبور باشیم و ریشههایمان را محکم نگه داریم.
انشای طنز درباره زمستان
به نام خدا
زمستان فصلی است که در آن مادرها به یک قدرت ویژه دست پیدا میکنند: قدرت پوشاندن هفت لایه لباس روی بچهها در کمتر از دو دقیقه!
امروز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم اول یک زیرپوش گرم تنم کرد، بعد پیراهن، بعد بافتنی، بعد ژاکت، بعد کاپشن و در آخر شالگردنی که سه دور دور گردنم پیچید. وقتی کلاه را هم روی سرم گذاشت، دیگر فقط چشمهایم دیده میشد. در راه مدرسه شبیه یک توپ رنگی بودم که آرامآرام قل میخورد. دوستم مرا نشناخت و از کنارم رد شد!
در کلاس هم ماجرا ادامه داشت. بخاری کلاس آنقدر داغ بود که لایه به لایه لباسهایم را درمیآوردم و تا زنگ دوم، روی صندلیام یک کوه کوچک لباس درست شده بود. معلم پرسید: «امروز چند نفر غایباند؟» و یکی از بچهها به کوه لباسهای من اشاره کرد و گفت: «آقا، فکر کنم یک نفر زیر آن گم شده!»
راستش را بخواهید، بهترین بخش زمستان برای ما بچهها شبهایی است که برف میبارد و همه منتظر خبر تعطیلی مدرسهاند. آن شبها هیچکس زودتر از ما بیدار نمیشود!
با همه این ماجراها، من زمستان را دوست دارم؛ فقط ای کاش لباسهایش کمی سبکتر بود.
اگر برای شب یلدا یا دورهمیهای زمستانی سرگرمی میخواهید، سوالات مسابقه کودکان میتواند کلی خنده و هیجان به جمع خانوادگیتان اضافه کند.
انشا درباره زمستان از زبان یک درخت
به نام خدا
من درخت گردوی پیری هستم در گوشه حیاط یک مدرسه. سالهاست که بچهها زیر سایهام بازی میکنند، اما زمستان که میرسد، کمتر کسی به من نگاه میکند. شاید فکر میکنند با ریختن برگهایم، زندگیام هم تمام شده است.
اما بگذارید رازی را به شما بگویم: من در زمستان نمردهام، فقط آرام گرفتهام. ریشههایم در عمق خاک، جایی که سرما به آن نمیرسد، بیدار ماندهاند. در جوانههای کوچک و سفتی که سر شاخههایم میبینید، برگهای بهار بعدی مثل نامههایی تاخورده پنهان شدهاند و منتظرند خورشید آنها را باز کند.
گاهی گنجشکها روی شاخههایم مینشینند و از سرما پرهایشان را پف میکنند. من هم با همه وجود نگهشان میدارم. صبحها که بچهها با گونههای سرخ و دستهای در جیب وارد حیاط میشوند، دلم میخواهد بگویم: «صبر کنید! همین نزدیکیها بهار منتظر است.»
زمستان به من یاد داده است که آرام گرفتن هم بخشی از زندگی است. شما هم اگر روزی احساس کردید همه چیز متوقف شده، به من فکر کنید؛ به درختی که در حیاط مدرسه، بیصدا برای فصل سبز آماده میشود.
جملات ادبی برای انشا درباره زمستان
- زمستان، دفتر سپیدی است که طبیعت پیش از نوشتن داستان بهار باز میکند.
- برف آرام بر شانه درختان نشست، مثل شالی سفید بر دوش مادربزرگ.
- در زمستان، نفس آدمها هم قابل دیدن میشود؛ ابرهای کوچکی که از دل گرم بیرون میآیند.
- شبهای بلند زمستان، بهانهای است برای قصههای بلندتر.
- درختان بیبرگ تنها نیستند؛ آنها منتظرند.
- زیر هر برفی، جوانهای در انتظار بهار نفس میکشد.
- بخار چای در زمستان، گرمترین نقاشی روی شیشه پنجره است.
- زمستان سرد است، اما دلهای کنار هم را گرمتر میکند.
سؤالهایی که درباره انشای زمستان زیاد میپرسید
انشا درباره زمستان را چگونه شروع کنیم؟
با یک صحنه یا حس آشنا شروع کنید؛ مثل لحظهای که صبح پرده را کنار زدید و دیدید همه جا سفید شده است. شروع تصویری از تعریف خشک و کتابی جذابتر است.
نتیجهگیری انشا درباره زمستان چه بنویسیم؟
بهتر است پیامی امیدوارانه بنویسید؛ مثلاً اینکه زمستان فصل صبر است و همیشه به بهار میرسد، یا اینکه سرمای بیرون، خانواده را به هم نزدیکتر میکند.
در انشای زمستان از چه آرایههایی استفاده کنیم؟
تشبیه و تشخیص سادهترین و پرکاربردترین آرایهها هستند؛ مثلاً برف را به پنبه یا لحاف سفید تشبیه کنید و به درختان و باد، رفتار انسانی نسبت دهید.
نمونه انشا درباره موضوعهای دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.







دیدگاه شما