وطن را گاهی در بوی نان سنگک صبح جمعه پیدا میکنیم، گاهی در صدای باران روی سقف خانهی مادربزرگ و گاهی در شعری از حافظ که بیاختیار زمزمهاش میکنیم. انشا درباره وطن فرصتی است تا از ایران عزیز بنویسیم؛ از کوهها و دریاها، زبان شیرین فارسی، تاریخ کهن و مهربانی مردمانش. در ادامه پنج نمونهی آماده برای همهی پایهها و نکتههایی برای نوشتن انشای خودتان را میخوانید.
چند نکته برای نوشتن انشا درباره وطن
- مقدمه، بدنه، نتیجه: در مقدمه بگویید وطن برایتان یعنی چه. در بدنه از طبیعت، فرهنگ، زبان، تاریخ یا مردم بنویسید و در نتیجه، به وظیفهی ما در برابر وطن و آرزویتان برای آن برسید.
- از جای کوچک به جای بزرگ بروید: شروع از کوچه، شهر یا روستای خودتان و رسیدن به کل ایران، انشا را صمیمیتر و باورپذیرتر میکند.
- تصویر بسازید: به جای «ایران زیباست» بنویسید جنگلهای مهگرفتهی شمال، شبهای پرستارهی کویر یا آبی خلیج فارس چه حسی به شما میدهند.
- آرایههای ادبی: تشبیه (وطن مثل مادری است که همهی فرزندانش را در آغوش دارد) و تشخیص (دماوند سالهاست با کلاه برفیاش به شهر سلام میکند) انشای پایههای بالاتر را زیباتر میکنند.
- از شعار دوری کنید: جملههای پرطمطراق و تکراری جای احساس واقعی را نمیگیرند. یک خاطرهی سفر یا یک رسم خانوادگی، از ده شعار اثرگذارتر است.
انشا درباره وطن برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)
به نام خدا
وطن من ایران است. وقتی در کتاب جغرافیا به نقشهی ایران نگاه میکنم، به نظرم شبیه گربهای است که آرام نشسته و از خانهاش مراقبت میکند.
ایران کشور چهار فصل است. وقتی در یک شهر برف میبارد، در شهر دیگری مردم کنار دریا آفتاب میگیرند. در شمال جنگلهای سبز و در جنوب دریای آبی داریم. کوه دماوند بلندترین کوه ایران است و همیشه کلاهی از برف روی سرش دارد. من عید نوروز را خیلی دوست دارم؛ وقتی سفرهی هفتسین را میچینیم، ماهی قرمز میخریم و به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ میرویم. مردم ایران مهماننواز هستند و از مهمانشان با چای و شیرینی پذیرایی میکنند.
من وطنم را دوست دارم. برای اینکه ایران همیشه زیبا بماند، زباله را روی زمین نمیریزم، آب را هدر نمیدهم و درس میخوانم تا در آینده برای کشورم کار مفیدی انجام دهم.
انشا درباره وطن برای پایه هفتم تا نهم
به نام خدا
تابستان امسال، پدرم تصمیم گرفت به جای یک سفر طولانی به یک شهر، چند شهر را ببینیم. نمیدانستم این سفر قرار است معنای کلمهی وطن را برایم عوض کند.
سفر را از شمال شروع کردیم. صبح زود، مه مثل پتویی سفید روی جنگل افتاده بود و بوی برگ خیس همهجا را پر کرده بود. چند روز بعد در کویر بودیم؛ جایی که شبها آنقدر ستاره داشت که حس میکردم اگر دست دراز کنم، یکیشان را میگیرم. در اصفهان، کاشیهای آبی مسجدها در آفتاب ظهر میدرخشیدند و در شیراز، کنار آرامگاه حافظ، پیرمردی را دیدم که بیآنکه کتابی در دست داشته باشد، غزل پشت غزل از حفظ میخواند.
اما چیزی که بیشتر از همه در یادم ماند، آدمها بودند. در یک روستای کوهستانی، ماشینمان پنچر شد. هنوز کیف ابزار را باز نکرده بودیم که مردی از خانهی کناری بیرون آمد، کمک کرد و بعد اصرار کرد برای ناهار مهمانش باشیم. سفرهای که پهن کرد ساده بود، اما مهربانیاش اندازه نداشت.
آن سفر به من یاد داد وطن فقط خطوط روی نقشه نیست. وطن یعنی جنگل و کویر و دریا، یعنی شعری که سینهبهسینه مانده و یعنی مردمی که مهمان را عزیز میدارند. حالا وقتی کلمهی ایران را میشنوم، یک تصویر نمیبینم؛ هزار تصویر رنگارنگ پیش چشمم میآید.

انشا درباره وطن برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)
به نام خدا
وطن را باید مثل فرشی دستباف نگاه کرد. از نزدیک، فقط گرههایی کوچک و رنگی میبینی که کنار هم نشستهاند؛ اما کافی است چند قدم عقب بروی تا نقشی شگفتانگیز پیش چشمت پدیدار شود. ایران همین فرش است؛ فرشی که هزاران سال است بافته میشود و هر نسل، چند ردیف گره به آن افزوده است.
یکی از رشتههای این فرش، زبان فارسی است. زبانی که فردوسی با شاهنامهاش آن را پاس داشت و سعدی و حافظ و مولانا آنقدر در آن شعر سرودند که امروز، بعد از قرنها، هنوز میتوانیم بیواسطه حرفشان را بفهمیم. وقتی فارسی حرف میزنیم، در واقع با صدای همین بزرگان سخن میگوییم؛ گویی واژهها از دست آنان به دست ما رسیدهاند، مثل چراغی که در شب از دستی به دست دیگر سپرده میشود.
رشتهی دیگر، تاریخ است. ستونهای تخت جمشید سالهاست زیر آفتاب فارس ایستادهاند و با سکوتی سنگین از روزگاری دور قصه میگویند. کاروانسراهای کهنه در دل کویر هنوز منتظر کاروانهاییاند که شاید دیگر نیایند، و قناتها، این رگهای پنهان زمین، یادگار هوش مردمانیاند که در سرزمین کمآب، زندگی را از دل خاک بیرون کشیدند.
و رنگهای اصلی این فرش، مردماند؛ با لهجهها و آیینها و پوششهای گوناگون، از کرانههای دریای خزر تا ساحل خلیج فارس. مهماننوازیشان زبانزد است و نوروزشان، جشنی که با آمدن بهار همه را دور یک سفره جمع میکند، شاید زیباترین گره این فرش باشد.
من گره کوچکی از این فرشم. میدانم نقش بزرگ را من نبافتهام، اما سهم من این است که گره خودم را محکم و زیبا بزنم؛ با دانش، با درستکاری و با مهربانی. تا فرشی که به دست ما رسیده، روشنتر و زیباتر به دست آیندگان برسد.
انشا درباره وطن از زبان یک پرستو
به نام خدا
من پرستویی هستم که هر پاییز، وقتی هوا رو به سردی میرود، بالهایم را باز میکنم و به سرزمینهای گرمتر سفر میکنم. آنجا آفتاب فراوان است و غذا کم نیست، اما دلم همیشه جای دیگری است.
هر سال، درست وقتی شکوفههای بادام در ایران باز میشوند، چیزی در سینهام بیقراری میکند. هیچ نقشهای ندارم، اما راه را بلدم؛ انگار خاک آن سرزمین مرا با نخی نامرئی به سمت خودش میکشد. از روی کوهها و دشتها پرواز میکنم تا به همان ایوان قدیمی برسم که لانهی گلیام زیر سقفش است. صاحبخانه، پیرزنی مهربان، هر بهار با دیدنم لبخند میزند و میگوید: «بهار آمد.» و من خوشحالم که آمدنم برای کسی خبر خوش است.
شاید شما آدمها هم مثل من باشید. شاید روزی برای درس یا کار به جایی دور بروید، اما هر جا باشید، با دیدن یک سفرهی هفتسین یا شنیدن یک ترانهی آشنا، همان نخ نامرئی را حس میکنید. این نخ، اسمش وطن است.
انشا درباره وطن با مقدمه، بدنه و نتیجه (ساده و کامل)
به نام خدا
مقدمه: وطن جایی است که در آن به دنیا آمدهایم، زبانش را از کودکی آموختهایم و خاطرههایمان در کوچههایش جا مانده است. ما ایرانیان سرزمینی داریم با طبیعتی گوناگون و فرهنگی کهن که داشتنش هم افتخار است و هم مسئولیت.
بدنه: دوست داشتن وطن فقط در حرف نیست و در کارهای کوچک روزانه معنا پیدا میکند. کسی که وطنش را دوست دارد، طبیعت آن را آلوده نمیکند؛ در سفر زبالههایش را جمع میکند، به درختان آسیب نمیزند و در مصرف آب صرفهجویی میکند. او از میراث فرهنگی مراقبت میکند و روی بناهای تاریخی یادگاری نمینویسد. زبان فارسی را درست و زیبا به کار میبرد و برای یاد گرفتنش وقت میگذارد. همچنین با درس خواندن و یاد گرفتن مهارت، خودش را برای ساختن آیندهای بهتر آماده میکند. احترام به هموطنان، با هر لهجه و آیینی، هم بخش مهمی از وطندوستی است.
نتیجه: وطن مثل خانهای بزرگ است که همهی ما در آن زندگی میکنیم. اگر هر کدام از ما گوشهی خودش را تمیز و آباد نگه دارد، این خانه همیشه زیبا خواهد ماند.
جملههای زیبا برای انشا درباره وطن
- وطن جایی است که حتی سنگهایش هم صدای آشنا دارند.
- ایران فرشی است که هر نسل، گرهای تازه به آن زده است.
- زبان فارسی، خانهای است که هر جای دنیا باشیم، در آن را به رویمان باز میکند.
- دماوند، پیرمرد سپیدمویی است که سالهاست بر این سرزمین نگهبانی میدهد.
- وطن مادری است که همهی فرزندانش را، با هر لهجهای، در آغوش میگیرد.
- عشق به وطن یعنی جمع کردن یک تکه زباله از دامن کوه، نه فقط گفتن یک جملهی زیبا.
- هر شکوفهی بهار، نامهای است که خاک وطن برای ما نوشته.
- آدم هر جا برود، دلش سمت خاکی میچرخد که اولین قدمهایش را در آن برداشته است.
اگر این انشا را برای جشن یا برنامهی کلاسی آماده میکنید، میتوانید بخشی از برنامه را به یک مسابقه دربارهی شهرها و جاذبههای ایران اختصاص دهید؛ برای ایده گرفتن، این سوالات مسابقه برای کودکان را ببینید.
سؤالهایی که زیاد میپرسید
انشا درباره وطن را چگونه شروع کنیم؟
با یک تصویر آشنا شروع کنید؛ بوی باران در شهرتان، سفرهی نوروز یا منظرهای که در سفر دیدهاید. شروع از تجربهی شخصی، انشا را از متنهای شعاری متمایز میکند.
در بدنهی انشای وطن از چه چیزهایی بنویسیم؟
طبیعت گوناگون ایران، زبان فارسی و شاعرانش، بناهای تاریخی، آیینهایی مثل نوروز و مهماننوازی مردم موضوعهای خوبی هستند. دو یا سه مورد را انتخاب کنید و برای هر کدام یک پاراگراف بنویسید.
نتیجهگیری انشا درباره وطن چه بنویسیم؟
به وظیفهی خودمان برسید: مراقبت از طبیعت، حفظ میراث فرهنگی، درست به کار بردن زبان فارسی و تلاش برای آینده. یک آرزوی کوتاه برای آبادی وطن هم پایان خوبی است.
نمونه انشا درباره موضوعهای دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.







دیدگاه شما