یادتان هست اولین کتابی که خودتان تا آخر خواندید چه بود؟ برای خیلیها همان کتاب، دری بوده به دنیایی که هنوز هم گاهی به آن سر میزنند. اگر قرار است انشا درباره کتاب بنویسید، اینجا پنج نمونه دربارهی کتاب و کتابخوانی برای پایههای مختلف، همراه با نکتههای نوشتن و جملههای ادبی آماده، در اختیارتان است.
چند نکته برای نوشتن انشا درباره کتاب
- ساختار سهبخشی: مقدمه را با یک تصویر یا خاطره از کتاب شروع کنید، در بدنه از فایدهها و تجربههای کتابخوانی بنویسید و در نتیجه، یک پیام یا تصمیم روشن بیاورید؛ مثلاً هر شب ده صفحه خواندن.
- از کتاب محبوبتان بنویسید: اسم بردن از کتابی که واقعاً خواندهاید و گفتن اینکه چه چیزی از آن یاد گرفتید، انشا را شخصی و زنده میکند.
- زاویهی دید را عوض کنید: میتوانید انشا را از زبان خود کتاب، یک کتابخانه یا حتی یک نشانگر صفحه بنویسید. این کار با آرایهی تشخیص (جان بخشیدن به اشیا) انجام میشود.
- تشبیههای تازه بسازید: «کتاب دوست خوبی است» را همه نوشتهاند. کتاب را به پنجره، کشتی، کلید یا چراغ قوه تشبیه کنید و توضیح دهید چرا.
- مقایسه کنید، اما منصف باشید: مقایسهی کتاب با گوشی و فضای مجازی موضوع جذابی است؛ فقط به جای سرزنش، از تعادل بنویسید.
انشا درباره کتاب برای پایه سوم تا ششم ابتدایی (کوتاه)
به نام خدا
کتاب یکی از بهترین دوستان من است. من هر شب قبل از خواب چند صفحه کتاب میخوانم و بعد با قصههایش به خواب میروم.
اولین کتابی که خودم خواندم، قصهی یک خرگوش کوچک بود که راه خانهاش را گم کرده بود. وقتی به صفحهی آخر رسیدم و خرگوش به خانه برگشت، آنقدر خوشحال شدم که کتاب را برای مادرم هم بلند خواندم. از آن روز به بعد عاشق کتاب شدم. کتابها مرا به جاهایی میبرند که هیچوقت ندیدهام؛ به جنگلهای پر از حیوان، به ته دریا و حتی به ماه! از کتابها یاد گرفتهام که مهربان باشم، به دیگران کمک کنم و هیچوقت ناامید نشوم.
من کتابهایم را تمیز نگه میدارم و رویشان خط نمیکشم. دوست دارم وقتی بزرگ شدم، یک کتابخانهی بزرگ داشته باشم که پر از کتابهای قشنگ باشد.
انشا درباره کتابخوانی برای پایه هفتم تا نهم
به نام خدا
هفتهی پیش برق خانهمان سه ساعت قطع شد. شارژ گوشیام ته کشیده بود، اینترنت هم نبود و من برای اولین بار بعد از مدتها نمیدانستم با خودم چه کنم. در همین بیحوصلگی، چشمم به کتابی افتاد که ماهها روی میزم خاک میخورد.
چراغ قوه را روشن کردم و صفحهی اول را خواندم؛ بعد دوم و سوم. داستان دربارهی پسری بود که با پدربزرگش به سفری طولانی میرفت. نفهمیدم کی یک ساعت گذشت. وقتی برق آمد، بقیهی اعضای خانواده سراغ تلویزیون و گوشی رفتند، اما من هنوز داشتم با آن پسر در جادههای خاکی راه میرفتم.
آن شب فهمیدم فرق کتاب با خیلی از سرگرمیهای دیگر چیست. گوشی تصویرها را آماده جلوی چشمم میگذارد، اما کتاب از من میخواهد خودم تصویر بسازم. وقتی نویسنده میگوید «جادهای که در غبار گم میشد»، این من هستم که رنگ غبار و شکل جاده را انتخاب میکنم. شاید برای همین است که کتابخوانها معمولاً تخیل قویتری دارند و حرفشان را بهتر بیان میکنند.
البته نمیخواهم بگویم گوشی چیز بدی است؛ من هنوز هم از آن استفاده میکنم. اما حالا هر شب قبل از خواب، گوشی را کنار میگذارم و نیم ساعت کتاب میخوانم. آن قطعی برق، بیآنکه بداند، چراغی در ذهن من روشن کرد که فکر نمیکنم به این زودی خاموش شود.

انشا درباره کتاب برای دبیرستان (ادبی و توصیفی)
به نام خدا
کتابخانهی محلهی ما ساختمانی قدیمی است با پلههایی که زیر پا جیرجیر میکنند. هر بار که درِ چوبیاش را باز میکنم، بوی کاغذ کهنه به استقبالم میآید؛ بویی که برای من، بوی سفر است.
قفسهها مثل ایستگاههای قطار در کنار هم صف کشیدهاند و هر کتاب، بلیتی است به مقصدی تازه. یکی مرا به کوچههای مهآلود شهری دوردست میبرد و دیگری به روزگاری که هنوز چراغ برق اختراع نشده بود. کتابی کهنه با جلد سبز رنگپریده، که روی قفسهی بالا از همه تنهاتر است، مرا به ذهن آدمی میبرد که صد سال پیش زندگی کرده و حالا، از پس این همه سال، آرام در گوشم حرف میزند. کدام وسیلهی دیگری میتواند ما را تا این حد از زمان و مکان دور کند؟
کتابها اما فقط وسیلهی سفر نیستند؛ آینه هم هستند. گاهی در میان سطرهای یک رمان، شخصیتی پیدا میشود که درست مثل ما فکر میکند، میترسد و امیدوار است. آن لحظه، کتاب دیگر قصهی کس دیگری نیست؛ قصهی ماست که کسی پیش از ما، با کلماتی بهتر، نوشته است. و ما با بستن کتاب، کمی خودمان را بهتر میشناسیم.
این روزها بسیاری از ما با سرعت از روی صفحهها رد میشویم؛ صفحههایی که با یک حرکت انگشت میآیند و میروند. شاید کتاب کاغذی یادگار دنیایی آرامتر باشد، دنیایی که در آن برای فکر کردن وقت بود. هر بار که کتابی را باز میکنیم، انگار برای چند دقیقه به آن دنیای آرام برمیگردیم.
در پایان، به همان پلههای جیرجیرو فکر میکنم. شاید روزی کسی کتابی را از قفسه بردارد که من نوشتهام و همان سفری را تجربه کند که من بارها تجربه کردهام. فردوسی چه زیبا گفته است: «توانا بود هر که دانا بود / ز دانش دل پیر برنا بود». و کتاب، کوتاهترین راه رسیدن به این دانایی است.
انشا درباره کتاب از زبان خود کتاب
به نام خدا
سلام. من کتابی هستم با جلد آبی و صد و بیست صفحه، که الان دو سال است روی بالاترین طبقهی کتابخانهی یک خانه نشستهام. روی جلدم لایهای از گرد و خاک نشسته و دیگر خودم هم رنگ واقعیام را یادم نمیآید.
روزی که مرا از کتابفروشی خریدند، چقدر خوشحال بودم! صاحبم، پسری دوازدهساله، مرا در آغوش گرفت و تا خانه ول نکرد. همان شب بیست صفحهام را خواند و با ورق زدن هر صفحه، حس میکردم نفس تازهای در من دمیده میشود. اما فردایش گوشی جدیدی هدیه گرفت و از آن روز، نشانگر صفحه همچنان لای صفحهی بیست و یکم من خوابیده است. گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم: «هنوز بهترین قسمت داستان مانده! هنوز نمیدانی آخرش چه میشود!» اما کتابها صدایی ندارند؛ فقط میتوانند صبر کنند.
اگر شما هم کتابی دارید که نیمهکاره رهایش کردهاید، لطفاً به او سری بزنید. ما کتابها از خاک خوردن نمیترسیم؛ از فراموش شدن میترسیم.
انشا درباره کتابخوانی با مقدمه، بدنه و نتیجه
به نام خدا
مقدمه: اگر بخواهیم یک وسیلهی ساده نام ببریم که بدون باتری و اینترنت، ما را به هر زمان و مکانی ببرد، آن وسیله کتاب است. کتابخوانی عادتی است که اگر از کودکی شکل بگیرد، تا آخر عمر همراه ماست.
بدنه: کتاب خواندن فایدههای زیادی دارد. نخست اینکه دایرهی واژگان ما را گسترش میدهد و باعث میشود بهتر حرف بزنیم و بنویسیم. دوم اینکه به ما کمک میکند تمرکز کنیم؛ کاری که در دنیای پرسرعت امروز کمیاب شده است. سوم اینکه با خواندن داستان، خودمان را جای آدمهای دیگر میگذاریم و همدلی را تمرین میکنیم. برای کتابخوان شدن هم لازم نیست از کتابهای قطور شروع کنیم. میتوانیم با موضوعهایی که دوست داریم شروع کنیم، هر روز زمان کوتاهی را به خواندن اختصاص دهیم و کتابهایمان را با دوستان عوض کنیم.
نتیجه: کتاب کلیدی است که درهای بسته را باز میکند. اگر هر روز فقط چند صفحه بخوانیم، در پایان سال کتابهای زیادی خواندهایم و آدمی آگاهتر و مهربانتر شدهایم.
جملات ادبی برای انشا درباره کتاب و کتابخوانی
- کتاب پنجرهای است که در اتاق کوچک ما، رو به دنیای بزرگ باز میشود.
- هر کتاب بلیت سفری است که نه چمدان میخواهد و نه گذرنامه.
- کتابها دوستانیاند که هیچوقت از تکرار حرفشان خسته نمیشوند.
- بوی کاغذ کتاب، عطر سفرهایی است که هنوز نرفتهایم.
- کتابخانه، شهری است که هر خانهاش قصهای دارد.
- کتاب نیمهکاره، مثل دوستی است که وسط حرفش تنها مانده.
- آدمِ کتابخوان، در یک عمر، هزار زندگی را تجربه میکند.
- کتاب چراغی است که هرچه بیشتر روشنش کنی، کمسوتر نمیشود.
اگر معلم یا مربی هستید و میخواهید بچهها را به کتاب علاقهمند کنید، یک مسابقهی کوچک بعد از خواندن انشاها جذاب است؛ برای ایده گرفتن نگاهی به این سوالات مسابقه برای کودکان بیندازید.
پرسشهای رایج
انشا درباره کتاب را چگونه شروع کنیم؟
با یک خاطره از اولین کتابی که خواندید یا یک صحنه، مثل بوی کاغذ در کتابخانه، شروع کنید. یک سؤال هم شروع خوبی است: «اگر کتاب نبود، از گذشته چه میدانستیم؟»
فواید کتابخوانی را در انشا چطور بنویسیم؟
دو یا سه فایدهی اصلی مثل افزایش دایرهی واژگان، تقویت تمرکز و همدلی را انتخاب کنید و برای هر کدام یک مثال از تجربهی خودتان بیاورید.
نتیجهگیری انشا درباره کتاب چه بنویسیم؟
پیام اصلی را کوتاه تکرار کنید و با یک تصمیم عملی تمام کنید؛ مثلاً اینکه هر شب پیش از خواب چند صفحه کتاب بخوانید.
نمونه انشا درباره موضوعهای دیگر هم لازم دارید؟ فهرست کامل را در صفحه جامع نمونه انشا ببینید.







دیدگاه شما